کیمیا
خوشبختي ما در سه جمله است. تجربه از ديروز ، استفاده از امروز ، اميد به فردا... ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم. حسرت ديروز ، اتلاف امروز ، ترس از فردا از دكتر علی شریعتی هیچ چیز این جهان بی کرانه را جدی نگرفته ام حتی عشق را ......................... گاهی وقتها انقدر سرت شلوغ میشه که به خودت هم نمی تونی سر بزنی!!!! شاید وقت سر خاروندن نداشتن یه جورایی همین معنا رو میده! اما حرف من اینه که حتی در سخت ترین شرایط باید به خودت سر بزنی و یه مرور کنی ببینی کجا رو داری اشتباه میری! مثل کسی که داشت با یه اره کند درخت رو میبرید و یه نفر بهش گفت اگر اره رو تیز کنی راحت تر درخت رو میبری و اون آدم در جواب بهش گفت که من وقت برای تیز کردن اره رو ندارم!!!!! آدم باید در عین حال برای خودش هم وقت داشته باشه! پ.ن. قول میدم که از این به بعد بیشتر از این به خودم سر بزنم! یادم اومد اون روز که کیمیا متولد شد گفتم که اینجا توی دنیای مجازی ترسناکه!!!!!!!! اما امروز بعد از اینهمه اتفاقات بالا و پایین و اینهمه جفا در راست گویان و تهمت های ناروا و هزارن دروغ که به راحتی راست جلوه داده میشوند! به این نتیجه رسیدم که دنیای مجازی امن تر از دنیای واقعیه!!!!!!! کیمیای من! ناراحت و غمگین نباش که من دوباره با تو خواهم بود و با تو خواهم ماند و دیگر مهم نیشت که چه اتفاقی بیفتد! این بار فقط برای تو خواهم نوشت! سبز باش و تا همیشه جویای راستی مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی
موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن
فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست
نلسون ماندلا امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امید
داشتم که با من حرف بزنی. فقط چند کلمه، و یا از به خاطر خوبی کا دیروز برای تو
اتفاق افتاد تشکر کنی. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی. هنگامی که می خواستی از
خانه بیرون بروی می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کنی و به من سلام کنی، اما
تو خیلی سرگرم بودی. زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و
پاهایت را تکان می دادی، فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی
تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی، من با
صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم. موقع خوردن ناهار متوجه شدی که
چند نفر از دوستانت قبل از غذا با من کمی حرف می زنند، اما تو چنین نکردی. به خانه
رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری، بعد از انجام چند
کار تلوزیون را روشن کردی و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی. من باز هم با
شکیبایی منتظر ماندم تا بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام
خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای. بعد از گفتن شب به خیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و
خوابیدی. مهم نیست! شاید نمیدانستی که من همیشه با تو هستم. من بیش از آنچه تو بدانی صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم
به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی. من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم که تو با من حرف
بزنی. چقدر مکالمه یک
طرفه و یک جانبه سخت است، بسیار خوب تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من یکبار دیگر
فقط به خاطر عشقی که به تو دارم منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز کمی از
وقتت را به من اختصاص بدهی. روز خوبی داشته باشی. دوست تو، خدا پ.ن. این مطلب رو یه روز صبح خوندم و دیدم من چقدر غافل
بودم!!!!!!!! از کتاب شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید، بهشت یه جهنم انتخاب با شماست یکی از سربازان ناپلئون مرتکب جنایتی شد، در نتیجه او را به مرگ محکوم کردند. روز اعدام فرا رسید. مادر سرباز التماس می کرد که از گناه فرزندش چشم پوشی کنند. -خانم! عمل پسر شما سزائار بخشش نیست. - میدانم اگر سزاوار ترحم بود که دیگر به بخشش احتیاج نداشت. بخشش یعنی اینکه آدم بتوتند فراتر از انتقام و عدالت برود. وقتی ناپلئون این جملات را شنید، دستور داد حکم اعدام او را به تبعید تبدیل کنند. خوب البته به نظرم خوبه که چشم پوشی کرد اما باید پیشگیری هم کرد!!!!!! اینا مخصوصا دارم به چشمک جون هم میگماااااااااااااااااااا! گوش بده به حرف من! اصلا شاید تا حالا تموم شده باشه و همه چی به اوضاع اول برگشته باشه! به هر صورت منشا این ناراحتی در جای دیگه ای پرورش کرده باشه و حالا از اینجا سر در آورده باشه! خوب دیگه به اندازه کافی کنجکاو هستم که این مشئله چرا به وجود اومده! ولی مطمئنم که راه حل کردن مسئله پاک کردن صورت مسئله نیست!!!!!!!!!!! البته الان یه کم بد رنگه! قول میدم بهتر بشه! میخوام پیشاپیش سال نو رو هم تبریک بگم! نوروز سال ۸۹ رو میگم بابا!!!!!!! انقدر زود این یک ماه گذشت که من اصلا فکرش رو هم نمیکردم! گفتم تا دیر نشده نوروز ۸۹ رو تبریک بگم!!!!! بر ما سالی گذشت، بر زمین گردشی و بر روزگار حکایتی. امید آنکه کهنه رفته باشد به نکویی و نو همی اید به شادمانی اما با فکر کردن در این سال به اون درسهای خوبی میشه گرفت: اول اینکه یکنواختی و عادی بودن سمی برای زندگی روزمره ست، (چشم بسته غیب گفتم!!!!)، بعضی از برخوردهای من اشتباه بود و اگه یه نفر به من میگفت که دارم اشتباه میکنم اصلاً باورم نمیشد و باید این اتفاق پیش می اومد که بفهمم که دارم اشتباه میکنم! البته اگه بفهمم و به اون عمل کنم! دوم اینکه آدما رو از ظاهرشون نمیشه شناخت، (بازم چشم بسته غیب گفتم!!!!)، و حتی نباید در موردشون قضاوت کرد! سوم اینکه اگه عشق و پایبندی به ارزشها وجود داشته باشه اتفاقات ناگواری برای خانواده به وجود نمیاد، ( این دفعه هم چشم بسته غیب گفتم؟!!!!)، اینو میدونستم و توی کتابها خونده بودم اما انقدر واضح ندیده بودم! آخر هم اینکه روزی و نصیب تو به راحتی سر راهت قرار میگیره، بدون اینکه رقابت و یا از دست دادنی وجود داشته باشه! (خوبه من چشم بسته اینهمه غیب میگما!!!!)، یه جوری که باورت نمیشه که چرا من و چرا اینجا! البته تنبلی و اهمال کاری جای خودشو داره و مانع رسیدن میشه. اما ....... البته موارد دیگه ای هم هست که از حوصله کیمیا خارجه! چون من نمیتونم اونا رو توضیح بدم! زمان خیلی از مسائل رو حل میکنه! فقط باید یه خورده صبر داشت، ( اینم از خاصیتهای چشم بسته غیب گفتنه!!!!). همه اینها رو میدونستم اما تا ندیده بودم باور نمیکردم! ناگفته نماند که هنوزم بعضی هاشو باورم نمیشه! آخر آخر هم اینکه آدمهایی که هر چیزی رو که ارده کنن به دست میارن، آدمهای پر انرژی و جالبی هستن که خودشونو باور دارن، حتی اگه کسی اونها رو نفهمه! حتی اگه اون یه امر غیر عادی و غیر طبیعی باشه! (اینم از آخرین غیبی که با چشم نیمه باز گفته شد!!!!)، اینو دیدم و بعد باور کردم! پ.ن. شاید اینهایی رو که گفتم هیچ ربطی به اصل موضوع نداشت! ولی برداشت آزاده دیگه.........!!!!! پ.ن. حماقت و اکنون به تو بگویم که کار با عشق چیست؟ کار با عشق آن است که پارچهای را ببافی بدین امید که معشوق تو آن را بر تن میکند. کار با عشق آن است که خانهای را با خشت محبت بنا کنی، بدین امید که محبوب تو در آن زندگی کند. کار با عشق آن است که دانهای را با لطف و مهربانی بکاری و حاصل آن را با لذت درو کنی چنانکه گویی معشوق تو آن را تناول میکند. و بالاخره کار با عشق آن است که هر چیز را با نفس خویش جان دهی و بدانی که پاکان و قدیسان عالم به تو مینگرند. پ.ن. نمیدونم این نوشته از کیه! اما خیلی قشنگه بعد از یه تاخیر خیلی طولانی واقعا دلم تنگ شده بود واسه کیمیا! الان که در آخرین لحظه های یکی از روز
های خوب خدا هستیم که اتفاقاً در این روز به یاد موندنی من هم با بقیه مسافر های
این روزگار به دنیا اومدم......... از خدای بزرگ و دانا و توانا میخوام
که باقی سفر منو به این دنیای پر ازاسرار به خیر و خوشی رقم بزنه................ یادم نره که تا اینجا معلوم بود که
چقدر عمر کردم...... اما از الان به بعد معلوم نیست! هر لحظه باید مواظب بود..... یادم نره که خیلی ها هستند که منو
دوست دارند ولی یادشون رفت تولدمو تبریک بگن و اگه یادشون بود حتماً این کارو
میکردن! یادم نره که معیار تبریک آدما بزرگی و
کوچکی کادو هاشون نیست! بلکه مهر ومحبت دلشون برام یه دنیا ارزش داره....... بعد تولد هم اگه یه کوه کار عقب مونده
داری همه رو انجام بده! چون از امروز قراره هیچ کاری رو برای فردا نذاری
هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این
روز تولد آدم چقدر روز جالبیه! برای
هر کس یه جوریه............ من
دوست دارم اول خوب خوب گریه کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمی
دونم چرا؟! اصلاً آدو افسرده ای نیستم اما دلم می خواد دیگه چی کار کنم! انگار دل
نازک میشم! چه خوب
میشد اگه آدم در روز تولدش دوباره متولد میشد!!!!!....... از اول
از اول!! بعدش اون
طوری میشد که الان باید میبود و نیست......... چه احساس خوبی داره وقتی یه کار نیمه تمام رو به پایان می رسونی، با خوبی و به سلامتی، بادست پر! بالاخره بعد از سالها تصمیم برای یاد گرفتن رانندگی فرصتی دست داد تا در رکاب یه مربی خوب به این مهم برسم. حالا نمیخوام از بد و خوب داشتن ماشین در این طلسم ترافیک تهران بگم!. رانندگی یه مهارته! پیامبر فرمودن به فرزندانتان شنا و اسب سواری بیاموزید. خوب اسب الان ما، ماشینه دیگه! میخوام از زاویه دیگه نگاه کنم! نگاهی که در این مدت به اون پی بردم! از تاثیر افکار در طرز رانندگی...... چه دنیای عجیبی داریم. به هر زبانی به تو گوشزد میشه، تکرار، تکرار....... کاری باید انجام بدی! کاری مهم! دقیق....... نمی تونی ازش به همین راحتی رد بشی یا اینکه تقلب کنی یا بدی یه نفر دیگه برات انجام بده.... فقط تو هستی در برابر این مسئولیت بزرگ! من بر اساس یه اشتباه درست، خیلی چیزها رو فهمیدم و از مربی خوبم سپاسگذارم که با شیوه ای به یاد داد که علاوه بر رانندگی چیزای دیگه ای رو هم فهمیدم!. iباید فرمان ماشین رو خودت به دست بگیری، کسی نمیتونه این کار و برات انجام بده! مثل زندگی. اجازه نده که کسی یا چیزی سر راه تو قرار بگیره و مانع حرکت تو بشه، مسیر رو خوب انتخاب کن تا به مانع بر نخوری و اگر میبینی مشکلی جلوی راهته! خوب با احتیاط کامل و اطمینان از امنیت مسیر فرمان رو یه خورده تغییر بده......اون طرفی که راه بازه! نایست و بگو: ای بابا بازم چاله! بازم خرابی راه! اینطوری که درست نمیشه! فقط وقت تو گرفته میشه.موانع همیشه هستن، به جای غر زدن از کنارشون به راحتی عبور کن، حتماً راه دیگه ای هست..... وقتی میخوای دور بزنی اونم دو فرمان چرا دستت رو کند حرکت میدی؟! به قول مربیم:" چرا وسطش چایی میخوری؟!". چرا انقدر دستت کنده! سریع بچرخون! چرا اینهمه سهل انگاری میکنی؟!چرا کاری رو که میدونی درسته به موقع انجام نیمیدی؟! وقتی تصمیمی داری میدونی درسته سریعتر انجام بده. وقتی با سرعت بالا به تقاطع یا چهارراه نزدیک میشی و میخوای تغییر مسیر بدی یا عبور کنی، حق تقدم یادت نره. زود تر خبر کن، در موقع مناسب سرعت رو کم کن و به سمت دلخواه برو. سنجیده تر عمل کن، همین طوری الکی الکی نمیشه از کنار مردم عبور کنی! باید حواست به اونا باشه، رفتار مناسب رو انتخاب کن، تند روی خوب نیست! باید در مواقع لروم با فکر و اندیشه تغییر مسیر بدی و آگاهی های لازم رو به صورت حساب شده تو ذهنت مرور کنی. وقتی یه مربی داری که انقدر با حواس جمع و دقت زیاد همه کارهای تو رو زیر نظر داره و کوچکترین خطای تو رو بهت گوشزد میکنه! بعضی موقع ها هم که اصلاً گوش نمیدی از اسلحه سرد استفاده میکنه! یکی دیگه هست که همیشه و هر جا تو رو زیر نظر داره! خیلی رحمن و رحیمه، حتماً اونم به تو گوشزد میکنه که کجا رو داری اشتباه میری، اینجا رو بیشتر دقت کن! فقط باید چشم و گوش بینا و شنوا داشته باشی.... چرا بحث میکنی؟ این کار یه قانون و تو باید از اون تبعیت کنی. همیشه به قانون احترام بگذار تا راحت تر و ایمن تر ادامه مسیر بدی! قانون های ترافیکی رو از روی آیین نامه میخونی، انقدر که حفظ میشی و تا روز امتحان با خودت مرور میکنی ، اما آیین نامه زندگی رو تا حالا چند بار مرور کردی؟! در حالیکه هر لحظه در برابر انواع امتحان های زندگی قرار میگیری! به هر حال از همه مربی هایی که رانندگی رو خوب یاد میدن تشکر میکنم، چون به نظرم اونا دارن یه جورایی درس زندگی رو به زبان اشاره یاد میدن! همیشه میتوان جوری دیگر به مسائل نگاه کرد.
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،
با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.
ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .
شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد
كوچك باش و عاشق... كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را
اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است.
با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد
و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است،
که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.
انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد
و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد.
رفاه، خوشبختي، موفقيتهاي روزمره زندگي و خيلي چيزهاي ديگر به آن صدمه ميزند.
تو هر چه ميخواهي باشي باش اما ... آدم باش.
اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، ميپوسي.
هجرت کلمه بزرگي در تاريخ «شدن» انسانها و تمدنها است.
اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفتهاي، کر باز گشتهاي.
افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است.
در اروپا مثل غالب شرقيها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان.
اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفتههاي ماست.
از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنهاي به بيرون ميگشايند و پا به درون اروپا ميگذارند،
سر از فاضلاب شهر بيرون ميآورند حرفي نميزنم که حيف از حرف زدن است.
اينها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را
با متن راستين اروپا عوضي گرفته اند.
چقدر آدمهايي را ديده ام که بيست سال در فرانسه زندگي کردهاند و با يک فرانسوي آشنا نشده اند.
فلان آمريکايي که به تهران ميآيد و از طرف مموشهاي شمال شهر و خانوادههاي قرتي ِلوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه ميشود،
تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده است؟
اگر به اروپا رفتي
اولين کارت اين باشد که در خانوادهاي اتاق بگيري که به خارجيها اتاق اجاره نميدهند.
در محلهاي که خارجيها سکونت ندارند.
از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش.
با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو.
در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
« کن مع الناس و لا تکن مع الناس» واقعا سخن پيغمبران است.
واقعيت، خوبي، و زيبايي؛
در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نميارزد.
نخستين، با انديشيدن، علم.
دومين، با اخلاق، مذهب.
و سومين، با هنر، عشق.
(عشق) ميتواند تو را از اين هر سه محروم کند.
به اين هر سه، دنياي بزرگ پنجرهاي بگشايد و شايد هم دري ...
و من نخستينش را تجربه کردهام و اين است که آن را"دوست داشتن" نام کردهام.
که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي ميبخشد
و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن ميکشاند و خوب شدن.
و هم زيبايي و زيباييها (که کشف ميکند،که مي آفريند)
چقدر در اين دنيا بهشتها و بهشتيها نهفتهاست. اما نگاهها و دلها همه دوزخي است.
همه برزخي است که نميبيند و نميشناسد. کورند و کرند.
چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نميشنوند.
همه جيغ و داد و غرغر و نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.
واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است!
چقدر مايه هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته است!
زندگي کردن وقتي معني مييابد که فن استخراج اين معادن ناپيدا را بياموزي ...
تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو ميکنم،
تصادف با يکي دو روح فوقالعاده است،
با يکي دو دل بزرگ،
با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است.
چرا نميگويم بيشتر؟
بيشتر نيست. «يکي» بيشترين عدد ممکن است.
در پايان اين حرفها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت ميکنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم.
هيچوقت خيانت نکردم
و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است.
و عزيزترين و گرانترين ثروتي که ميتوان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان،
و من تنها اندوخته ام اين و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم.
و حماسه ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم.
يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود
و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نميشناخت
و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم
و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.
و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم
و آن «متن مردم» است
و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم.
ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده ايم
و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاشهاي ماست.
و آخرين سخنم به آنها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي
مرا ناشناخته و قالبي ميکوبيدند، اين که:
دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود
![]()
| Design By : Night Skin |

